ناکجا در تلگرام
توییتر ناکجا را دنبال کنید!
فروشگاه کتاب ناکجا در پاریس

من ولگردم، پسر نااهلم، قاتلم. اما در زمان جنگ، میهن به پسرهای نااهلش نیاز دارد، به ولگردهایش به آدم‌کُش‌هایش، به کسانی که دست‌ها را می‌آلایند تا دست‌های کسانی چون تو پاک بماند. امین معلوف |  آدریانا ماتر

کودکی من، اثر جاودان ژک برل

کودکی من، اثر جاودان ژک برل

كودكى من گذشت‏
از یکنواختی تا خاموشى‏
از تكريم‌‏هاى دروغين‏
تا فقدان مبارزه‏

زمستان پنهان مى‌‏شدم ‏
در دل خانه‏‌ى بزرگ‏
كه لنگر انداخته بود
ميان نيزارهاى شمالى‏

تابستان، نيمه‌‏برهنه‏
اما به‌‏راستى محجوب‏
مى‏‌شدم ‏سرخ‏پوست
اما مى‌‏دانستم‏
كه عموهاى شكم‌‏سيرم‏
غرب دورِ را از من ربوده بودند

كودكى من گذشت‏
زنان در همان آشپزخانه‏
که من در آن خواب چين را مى‏‌ديدم‏
شام به شام فرسوده‌ مى‏‌شدند
مردان پنیر می‌خوردند‏
و در دود تنباكو فرومى‌‏رفتند
در سکوت می‌نشستند مردان خردمند
و به من بی‌اعتنا بودند

منى كه هر شب‏‏
بیهوده زانو می‌زدم
اندوهم را مى‌‏نواختم‏
به پاى بستر زيادى بزرگم
مى‏‌خواستم سوار قطارى شوم‏
اما هرگز نشدم‏

كودكىِ من گذشت‏
از اين خدمتكار به آن خدمتكار
تعجب می‌کردم که آیا‏
این‌ها انسانند یا گیاهند؟
و باز هم تعجب می‌کردم‏
از اين دايره‌ی خانوادگى‏
كه از اين مُرده به آن مُرده پرسه مى‏‌زدند
و جامه‌ی سوگ به تن داشتند

آری من متعجب بودم‏
كه چرا من هم عضوى از اين گل‌ه‏ام‏
كه به من گريستن را مى‌‏آموخت‏
گله‏اى كه خوب مى‌‏شناختم‏
چشمانم چشم چوپان‏
اما دلم دلِ بره بود

و كودكىِ من خروشيد
نوجوانى فرارسيد
و ديوارِ خاموشى‏
به صبحگاهى فروريخت‏

نخستين گُل از راه رسيد
و نخستين دختر
نخستين دل‌باخته‏
و نخستين ترس‏

پرواز مى‏‌كردم، سوگند مى‏‌خورم‏
سوگند مى‏‌خورم كه پرواز مى‌‏كردم‏
دلم آغوش باز کرده بود
وحشی نبودم دیگر من

و سپس جنگ
از راه رسيد
و امشب این منم
و این هم شما

ژَك بِرِل‏

ترجمه: تينوش نظم‏جو
مهشاد مخبرى‏
تدوین: امید کشتکار

کاری از نشر ناکجا

 

 

 

 


ماتئى ویسنى ‏‌یک

ماتئى ویسنى ‏‌یک

1956
رومانی

من پیش از تئاتر شعر را کشف کردم… پیش از نمایشنامه‌نویسی عاشق و کشته‌مرده‌ی شعر بودم و ده سال تمام هزاران شعر نوشته بودم. شعرهای من بسیار ساده بودند و من به جنگِ تمام استعاره‌های ثقیل، تشبیه‌های پرسوز و گداز، صفت‌ها و قیدها می‌رفتم. دلم می‌خواست مستقیم به آن‌چه ضروری‌ست بپردازم، به راز عریان ...

اسب‌های پشت پنجره

اسب‌های پشت پنجره

خرید
نویسنده: ماتئى ویسنى ‏‌یک
مترجم: تینوش نظم‌جو
این کتاب را ببینید

پيك - ‏راستش يه كم خنده‏‌داره... منم نمى‏‌دونم بايد چى در اين مورد فكر كنم... پسرتون مثل جريان هوا بی‌‏رنگ‏ بود. مى‏‌شه گفت بخار شد و توى فضا  گم شد... زير فشار درد آن قدر كِز كرد كه ديگه تنها يه نقطه شد، يه‏ نقطه‏‌اى كه ناپديد شد... و من بهتون اطمينان مى‌‏دم كه از اين لحاظ نشون داد ...

برای ارسال نظر ثبت نام کنید یا اگر عضو هستید وارد شوید :
- ورود
- عضویت

نظر شما بعد از تایید مدیریت وبسایت منتشر خواهد شد.
با تشکر