ناکجا در تلگرام
توییتر ناکجا را دنبال کنید!
فروشگاه کتاب ناکجا در پاریس

این غریبه کیست که در وجودم زندگی می‌کند ؟ یک برادر ؟ یک منِ دیگر ؟ یک دشمن ؟ در رگ‌هایش دو خون در جریان است، دو خونِ در هم آمیخته، خون قربانی و خون جلاد. امین معلوف |  آدریانا ماتر

گفتگو با سپیده جدیری، مترجم کتاب «آبی گرم‌ترین رنگ است»

گفتگو با سپیده جدیری، مترجم کتاب «آبی گرم‌ترین رنگ است»

گفتگو با سپیده جدیری، مترجم کتاب «آبی گرم‌ترین رنگ است» | مسعود لواسانی

نگاهی به فعالیت‌های ادبی سپیده جدیری در سال‌های اخیر، این واقعیت را پیش چشم می‌گذارد که او به کارهای خلاف جریان عادت دارد. از بنیان‌گذاری جایزه فمنیستی‌ شعر زنان ایران (خورشید) تا ترجمه‌ی یک داستان لزبین، تلاشی است برای به چالش کشیدن فضای مردسالارانه ادبیات. جدیری امروز پیشروی جامعه‌ی دگرباشان جنسی ایرانی و فارسی زبان شده است و با ترجمه یک داستان لزبین تحسین شده‌ فضایی را برای دیگر فعالین ادبی باز کرده که به سراغ خلق یا ترجمه آثار ادبی جدی با موضوع دگرباشان‌ جنسی بروند. 

اینکه از این شاعر، مترجم و روزنامه‌نگار، فردا خبر چه فعالیت تازه‌ای به گوش برسد، اصلاً قابل پیش بینی نیست ولی همین اندازه می‌دانیم که سرگرم ترجمه یک کتاب غیر داستانی نوشته یک نویسنده اوتیستیک است. با او تنها به بهانه ترجمه فارسی «آبی گرم‌ترین رنگ است» از هر دری سخن گفتیم. 

 درباره «آبی …» صرف نظر از تم داستان و درونمایه، سبک روایی و ساختار اثر بسیار قوی است. سبکی که در کمیک استریپ کمتر آزموده شده یا می‌شود. یعنی برای کتاب‌های مصور معمولاً به سراغ یک روایت خطی و سر راست می‌روند. اما در این‌جا «جولی مارو» خواننده‌اش را از زاویه دید اما و مشتاق برای خواندن محتوای دفترچه آبی به دنبال خود می‌کشد. 

من با شما موافقم. اما مثلاً این موضوع که جولی مارو‌‌ همان اول داستان، پایان‌اش را (یعنی مرگ کلمانتین که یکی از دو شخصیت اصلی‌ست) لو می‌دهد و با این حال، کشش داستان برای خواننده از دست نمی‌رود، به نظرم به تکنیک‌های ساختاری خوبی که برای نوشتن داستان‌اش برگزیده است، برمی‌گردد. من از این نظر یاد شیوه روایت در «گزارش یک مرگ» مارکز افتادم یا چند داستان دیگری که از همین تکنیک در روایت بهره گرفته‌اند… خود من هم در ژانر داستان مصور، چنین چیزی را ندیده بودم. البته باید به عنوان مترجم کتاب، اذعان کنم که ارزش ادبی آن به اندازهٔ ارزشی که از نظر فرهنگ‌سازی می‌تواند داشته باشد مد نظر من نبوده است و اگر صرفاً ارزش ادبی مد نظرم بود، اصلاً سراغ ترجمه کتاب مصور نمی‌رفتم و‌‌ همان شعر نوشتن و ترجمه شعرهای مثلاً بورخس را ادامه می‌دادم. 

تم و درونمایه اثر، کشش مناسب برای ایجاد تعلیق را تا حدودی دارد اما خود قالب کمیک استریپ هم به تلاش خواننده برای ادامه دادن داستان کمک می‌کند. با این همه مهم‌ترین دشواری شما برای ترجمه این اثر چه بود؟ 

راستش از شما چه پنهان، اتفاقاً از همین منظر که بیشتر تصویر بود تا متن، ترجمه‌اش چندان کار دشواری نبود. نکته‌ای که من سعی کردم در جریان ترجمه رعایت کنم، برگرداندنِ بخش‌های محاوره‌ای کتاب به زبانی بود که برای ایرانی‌ها قابل قبول باشد. تا جای ممکن، سعی کردم از کلمه‌هایی استفاده کنم که ایرانی‌ها در محاوره‌های خودشان به کار می‌برند. سختی کار در این بود که ما در زبان فارسی برای بسیاری واژه‌ها، معادل منطقی نداریم؛ مثلاً در گفت‌وگوی الهام ملک‌پور با من که در وبسایت رادیو زمانه منتشر شد هم گفته‌ام: من ضمن مشورت با آقای تینوش نظم‌جو که ترجمه‌ی‌ مرا که از متن انگلیسی بود با متن اصلی (فرانسوی) مطابقت دادند، به این نتیجه رسیدم که بهتر است بعضی لغات را عیناً وارد زبان فارسی کنم. مثلا من و آقای نظم‌جو جمله‌ی: 

My God، her sex، her sex، naked against mine. 

را مجبور شدیم به این شکل برگردانیم: خدایا، سکس‌اش، سکس برهنه‌اش درست روی سکس برهنه‌ی من. چون منظور از سکس در جمله‌ی‌ انگلیسی، اندام جنسی بود(آلت+سینه‌ها). نمی‌شد ترجمه کنیم آلت برهنه‌اش روی آلت برهنه‌ی من (چون آن‌وقت سینه‌ها را نادیده گرفته بودیم) و هم‌چنین نمی‌شد فقط بنویسیم اندام برهنه‌اش روی اندام برهنه‌ی‌ من (چون شدتِ حس جنسی توی جمله خیلی کم‌رنگ‌ می‌شد). «اندام جنسی برهنه‌اش روی اندام جنسی برهنه‌ی من» هم که ثقیل و مضحک به نظر می‌رسید. این بود که کلمه‌ «سکس» به معنای اندام جنسی را مستقیم به متن ترجمه وارد کردیم. 

در جایی که فضای اندکی برای متن وجود دارد، گاهی در آوردن همین ظرافت‌های زبانی را دشوار نمی‌سازد؟ 

من ترجمه‌ام را انجام دادم و کاری به این موضوع نداشتم. احتمالاً دشواری‌اش برای ناشر بوده که متن ترجمه‌ی من را باید در آن فضای محدود جا می‌داده. 

به هر رو داستانی زنانه را داریم می‌خوانیم، داستانی زنانه است. شخصیت‌ها و فضا زنانه است. این صدای زنانه چه اندازه خود شما را گرفت؟ به این خاطر که صدای زنانه در همه جای اثر شنیده می‌شود؟ 

بله، صدایش، زبانش و نگاهش زنانه است، به خصوص که علاوه بر این‌که نویسنده‌اش یک زن است و بنده هم که در جایگاه مترجمش قرار دارم، یک زن هستم؛ قصه کلاً درباره‌ی رابطه‌ی عاشقانه میان دو زن است. می‌دانید، این را نه فقط دربارهٔ این اثر، که درباره‌ی هر نوشتاری که خالق آن یک زن است می‌گویم: به نظر من حتماً باید زبان زنانه داشته باشد. بله، از نظر من، زبان، زنانه – مردانه دارد. نگاه، زنانه – مردانه دارد چون ناشی از تجربیات شخص است که بسته به زن بودن یا مرد بودنش متفاوت خواهد بود، به خصوص در اجتماع. 

هنگامی که تصمیم به ترجمه‌ی این کتاب گرفتید چه دسته از مخاطبانی را مد نظر داشتید؟ 

من بیشتر دوست دارم که مخاطب دگرجنس‌خواه در جامعه ایرانی (چه داخل و چه خارج از کشور) این کتاب را بخواند. چون همجنسگرایان اغلب با موضوعی که در این کتاب مطرح شده آشنایند و این دگرجنس‌خواهانند که آگاهی ندارند و برایشان فرهنگ‌سازی نشده یا کمتر فرهنگ‌سازی شده که حقوق انسان‌های متفاوت از خودشان را به رسمیت بشناسند. من هیچ کلمه‌ای را به صِرفِ این‌که با عُرف در جامعه ایرانی هم‌خوانی ندارد از متن کتاب سانسور نکردم و از بارهای حسی، سکسی و غیره آن کم نکردم. امیدم این است که با توجه به این‌که امکان خرید نسخه‌ی الکترونیکی آن، آن هم به قیمت ۱۵ هزار تومان در ایران وجود دارد (یعنی خیلی خیلی ارزان‌تر از آن قیمتی که ناشر برای نسخه‌های چاپی و الکترونیکی‌اش در این طرف آب در نظر گرفته)، مخاطب ایرانی مقیم ایران هم آن را بخواند و آگاهی پیدا کند از این مسائل.

خب تا این‌جا چه مقدار از بازخوردهایی که گرفته‌اید راضی هستید؟ ظاهراً از برخورد بخشی از جامعه دلخور شده بودید؟ 

سر این کتاب؟ نه. برخورد چندان منفی‌ هنوز با من نشده سر ترجمه‌ی این کتاب. جز چند کامنت در فیس‌بوکم که از جانب افرادی بوده که بیش از حد ناآگاه بودند و حتی همجنسگرایی را با پدوفیلی اشتباه می‌گرفتند و اتفاقاً هدف منِ نوعی، فرهنگ‌سازی برای این دسته افراد است. اما نقدهای خوبی درباره کتاب و ترجمه من نوشته شد، یکی‌ را سوده راد عزیز نوشت و یکی‌ را خود شما. به اندازه‌ی موهای سرم هم درباره این کتاب ظرف این یکی دو ماهی که از انتشارش می‌گذرد با من مصاحبه انجام شده (هاه هاه هاه). پس به نظرم بازخوردش خوب بوده. اما از آن مخاطبی که مد نظرم بود (مخاطب داخل ایران) هنوز فیدبکی ندارم که نظرش بعد از خواندن کتاب چه بوده. هر چند که اشتیاق زیادی را از دوستان داخل ایران دیدم برای خواندن‌اش. 

فضای کلی جامعه‌ای که چندین سال است در آن زندگی می‌کنید تا چه اندازه با فضای داستان نزدیک است. شاید برای یک خواننده ایرانی که جامعه فرانسه را نشناسد، خیلی دور از ذهن باشد که یک لزبین تا این اندازه تحت فشار باشد اگرچه در ایران این چیز‌ها بسیار اتفاق می‌افتد؟ 

راستش من در تمام این نزدیک به چهار سالی که در اروپا (ایتالیا و جمهوری چک) زندگی کرده‌ام، حس نکرده‌ام که اقلیت‌های جنسی و در کل، انسان‌های متفاوت زندگی خیلی راحتی در این کشور‌ها دارند. البته که در مقایسه با ایران، شرایطشان بهتر است چون قانون پشتیبان آن‌هاست نه علیه آن‌ها. اما خود عامه‌ی مردم (که به نظرم در همه جا عامه‌ی مردم‌اند و ایران و غیر ایران ندارد)، هنوز خیلی انسان‌هایی را که در زمینه یا زمینه‌هایی با آن‌ها فرق داشته باشند، میان خودشان نمی‌پذیرند یا به سختی می‌پذیرند. مثلاً شما در اروپا خیلی خیلی به ندرت ممکن است به صحنه‌ی بوسیدن دو گِی یا دو لزبین در خیابان بربخورید حال آن‌که دم به ساعت و قدم به قدم به بوسیده شدن زن و مرد توسط هم برمی‌خورید. این خودش می‌تواند نشانه بیم همجنس‌گرایان از پذیرفته نشدنشان در جامعه‌ی اروپایی باشد. اما مثلاً در کشوری مالتی کالچرال مثل کانادا، این موضوع تا حدود زیادی پذیرفته شده است و فکر می‌کنم هر اقلیتی در آن کشور زندگی راحت‌تری را به نسبت اروپا تجربه می‌کند. 

شما با این دیدگاه که فضای ادبی دگرباشان جنسی فارسی زبان بسیار لاغر است و کارهای شاخص چندانی یافت نمی‌شود، موافق هستید؟ 

به نظرم بی‌انصافی‌ست که آثاری را که خود جامعهٔ کوییر ایرانی تولید کرده‌اند نادیده بگیریم و فقط آثاری را که نویسنده دگرجنس‌خواه در آن‌ها گذری هم بر این موضوع داشته، در نظر بگیریم… من دوست دارم از رمان‌ها و اشعار پیام فیلی، و اشعار رامتین شهرزاد و چندین دوست لزبین که شاید راضی نباشند نامشان ذکر شود چون هنوز «کام اوت» (۱) یا نکرده‌اند یاد کنم که اتفاقاً کیفیت بالایی دارند. اما بحث کتاب «آبی…» بحث دیگری‌ست: یک این‌که داستان مصور است و از این نظر، نسخه فارسی‌اش می‌تواند در ادبیات کوییر فارسی زبان اثری بی‌نظیر و یگانه باشد، دوم این‌که، بر نقد اجتماعی متمرکز است و صرفاً یک قصه عاشقانه درباره‌ی اقلیت‌های جنسی نیست. 

در این میان خیلی جنسیت نویسنده مهم است؟ اصولاً در ادبیات مگر می‌شود که بگوییم مرد‌ها برای مرد‌ها بنویسند، زن‌ها برای زن‌ها، اصلاً ما از کجا می‌دانیم گرایش جنسی یک نویسنده چیست؟ این مهم است یا خود اثر تولید شده باید با کیفیت باشد؟ 

جنسیت نه، اما هویت جنسی‌اش مهم است. یعنی وقتی می‌گوییم ادبیات کوییر، بهتر است ادبیاتی را در نظر بگیریم که خود جامعهٔ کوییر تولید کرده، نه ادبیاتی که درباره‌ی جامعه‌ی کوییر است. چون بنده به عنوان یک دگرجنس‌خواه هیچ وقت نمی‌توانم تجربیاتی که یک همجنسگرا در جامعه از سر گذرانده را به طور کامل درک کنم چون آن شرایط را تجربه نکرده‌ام که حالا بخواهم درباره‌اش بنویسم. بحث دوست نویسنده‌ای بود که می‌خواست صرفاً بر اساس تخیلات خودش داستانی درباره انسانی اوتیستیک و شرایطی که در جامعه تجربه می‌کند، بنویسد. خب، چنین کاری را من نخواهم خواند چون این نویسنده، نمی‌تواند نگاه دقیقی را درباره‌ی احساسات آن فرد یا شرایط آن فرد ارائه بدهد چون تجربه‌اش نکرده است… من اگر دقت کرده باشید دربارهٔ زبان زنانه هم همین را گفتم. گفتم که تجربیات زنانه با تجربیات مردانه در اجتماع فرق دارد و برای همین زبان اثری که یک زن خلق می‌کند باید با زبان اثری که یک مرد نوشته، فرق داشته باشد. 

این ایده دیگر امروز در کلاس‌های داستان نویسی هم کنار گذاشته شده که برای نوشتن از نشئهٔ تریاک نویسنده باید حتماً این حس را تجربه کند…

به نظرم موضوعاتی که درباره گروهی خاص از انسان‌هاست (مثل همجنس‌گرایان، اوتیستیک‌ها و دیگر انسان‌هایی که در اقلیت قرار دارند) آن‌قدر حساس است و آن‌قدر هر گونه ترویج دیدگاه اشتباهی در آثاری که در این زمینه‌ها خلق می‌شوند، می‌تواند برای آن گروه از انسان‌ها در اجتماع ایجاد مشکل کند، که به نظرم بهتر است کسی که تجربه‌ی مستقیمی در این زمینه‌ها نداشته به این موضوع‌ها نزدیک نشود. این نظر من است البته و چون نگران آسیب پذیری اقشارِ در اقلیت قرار گرفته هستم. 

با این حساب فکر می‌کنید احساس جاری میان یک زوج لزبین را، شما که از بیرون به قضیه نگاه می‌کنید، نویسنده به خوبی در کتاب آبی در آورده است؟ 

نویسنده کتاب «آبی…» خودش یک لزبین است و احساس میان دو زن را به نظرم خیلی خوب توانسته به تصویر بکشد. البته یکی از این دو زن یعنی کلمانتین بر اساس شواهدی که در کتاب می‌آید لزبین نیست بلکه بای سکشوال است. 

و این‌جا اگرچه یک داستان لزبین پیش رو داریم اما عشق اصلیترین محور داستان است؟ 

چه طور می‌شود گفت که نویسنده اصلاً وارد حوزه‌ی کوییر نشده؟ در سراسر کتاب، نویسنده دارد از زبان اِما (که یک لزبین است) و از زبان ولنتاین (که یک گی است) درباره پذیرش اقلیت‌های جنسی در جامعه فرهنگ‌سازی می‌کند. مسلماً بحث عشق هم در کتاب مطرح است اما بحث عشق میان دو زن، نه هر عشقی. که به خاطر همین عشق از جامعه طرد می‌شوند و به آن‌ها در بهترین حالت به عنوان انسان‌هایی عجیب و غریب و در بد‌ترین حالت، به عنوان منحرف جنسی نگاه می‌شود و این در سراسر کتاب توصیف شده و حتی بر رابطه‌شان تاثیر می‌گذارد. 

با تشکر از فرصتی که در اختیار ماهنامهٔ خط صلح قرار دادید…

۱- از در بیرون آمدن یا برون افکنی، اصطلاحی است که دگرباشان جنسی برای اعلان علنی هویت جنسیشان برای خانواده، دوستان و جامعه انتخاب می‌کنند و این تصمیم از سوی خود او صورت می‌گیرد.

برگرفته از سایت خط صلح


جولی مارو

جولی مارو

1985
فرانسه

جولی مارو نویسنده فرانسوی رمان‌های مصور است. او نویسنده کتاب «آبی گرم‌ترین رنگ است» که در سال 2011 جایزه مربوط به جشنواره کتاب‌های مصور را در شهر آنگولِم دریافت کرد. فیلم «زندگی ادل» بر اساس برداشتی آزاد از این کتاب کتاب و به کارگردانی عبداللطیف کشیش جایزه نخل طلای جشنواره کن سال 2013 را دریافت کرد.

سپیده جدیری

سپیده جدیری

۱۳۵۵
اهواز

سپیده جدیری، شاعر، مترجم، روزنامه‌نگار و بنیانگذار جایزه‌ی شعر زنان ایران (خورشید) است که یکی از سه جایزه‌ی مستقل و غیردولتی‌ شعر در ایران به شمار می‌آید. نخستین کتابش، مجموعه شعر «خوابِ دختر دوزیست»، سال ۱۳۷۹ توسط انتشارات معیار به چاپ رسید و سالی پس از آن، مجموعه‌ی «منطقی» که داستان‌های کوتاه ...

تینوش نظم‌جو

تینوش نظم‌جو

1353
تهران

تینوش نظم‌جو، کارگردان، نویسنده و بازیگر، متولد سال 1353 در تهران است. از سال 1370 تا 1379 در فرانسه نمایشنامه‌هایی از هارولد پینتر، ژان تاردیو، اوژن یونسکو، آنتوان چخوف و محسن یلفانی را به زبان فرانسه روی صحنه برده است. از سال 1380 فعالیت تئاتری خود را در ایران با ترجمه و اجرای آثار ماتئی ویسنی‌یک آغاز کرد: «داستان خرس‌های ...

آبی گرم ترین رنگ است

آبی گرم ترین رنگ است

خرید
نویسنده: جولی مارو
مترجم: سپیده جدیری
این کتاب را ببینید

«آبی گرم‌ترین رنگ است» داستان مصوری است از نویسنده و نقاش فرانسوی ژولی مارو. داستان عاشقانه‌ی دو زن جوان در گردش میان دو قرن. عبداللطیف کشیش بر اساس این کتاب فیلم «زندگی آدل یا آبی گرم‌ترین رنگ است» را کارگردانی کرد و این فیلم جایزه نخل طلا جشنواره کن ۲۰۱۳ را از آن خود کرد. خود کتاب نیز پیش از آن جایزه مخاطبین ...

برای ارسال نظر ثبت نام کنید یا اگر عضو هستید وارد شوید :
- ورود
- عضویت

نظر شما بعد از تایید مدیریت وبسایت منتشر خواهد شد.
با تشکر