ناکجا در تلگرام
توییتر ناکجا را دنبال کنید!
فروشگاه کتاب ناکجا در پاریس

این‌جا همه چی زود کهنه و فرسوده می‌شه، زن‌ها از همه چی زودتر. این‌جا همه چی زود سخت و زُمُخت و خشک می‌شه، مردها از همه چی زودتر... محمد چرمشیر |  رقص مادیان‌ها

بخشی از کتاب "ذوزنقه تجریش"

بخشی از کتاب "ذوزنقه تجریش"

 

پیشدرآمد چاپ اول

«یک»

 

کلاس­بندیِ سوم ابتدایی، چشم­‌هایم را بستم روی خاکی که چسبیده بود به باد نم‌دار اولین روز پاییز؛ باز برگشتم سمت آبخوری. دست­‌هایم پیاله شد زیر شیر، تصمیم گرفتم جای خلبان شدن نویسنده بشوم. 

اما اولین داستانم کلاس سوم راهنمایی نوشته شد. ثلث دوم، داستان «سوسن نصف اهواز را خرید» را به معلم آموزش دفاعی دادم برای ارسال به مسابقات قصه نویسی آموزش و پرورش با موضوع دفاع مقدس. 

از مدرسه­‌‎مان فقط من شرکت کردم. قصه‌­های برگزیده می‌­رفتند مرحله نهایی در مناطق بیست­گانه تهران. قصه‌ی من جنگی نبود، محیط قصه را بردم اهواز تا به جبهه نزدیک شود. سوژه هم جور شد: وقتی کشور در جنگ باشد، احتکار خیلی بد است و گناهکار به سزای اعمالش خواهد رسید. 

ایده اولیه که هیچ پیوندی با جنگ نداشت را از کارتِ بازی گرفته بودم. کارت‌های ماشین که زیر عکس اتومبیل: گزینه‌های سرعت، صفر تا صد بر مقیاس ثانیه، وزن، گنجایش موتور بر حسب سی‌سی، تعداد سیلندر و قدرت موتور بر حسب اسب بخار درج شده بود. 

کارت‌ها بین بچه‌ها تقسیم می‌شد، هرکس در نوبت خودش یک گزینه می‌گفت و اگر بیشتر بود، کارت طرف مقابل را می‌برد و از او می‌گرفت تا بگذارد زیر کارت‌های خودش. اگر کمتر بود، کارتش را می‌باخت. 

راه جرزنی هم داشت، روی گزینه وزن. هیچ وقت مشخص نشد کارت برده برای سنگینی ماشین است یا سبکی! 

عاشق کارت دوج ۱۹۶۹ بودم، با وجودی که به خیلی از کارت‌ها می‌باخت. بازی موقعی برایم جذاب بود که کارت محبوبم دستم باشد. برای حفظ این کارت، حاضر بودم بازی را به هم بزنم. زدم. بار‌ها. زبری آن کارت با تیزی لبه‌ی باریکش راحالا موقع نوشتن هم سر انگشتان دست چپم حس می‌کنم. 

 

در مسابقات روزنامه‌­دیواری، بچه­‌ها با سریش و چسب اوهو، پوست از دیوار راهرو‌ها می‌کنند. همه دوست دارند تک­خوان یا عضوی از گروه سرود کلاس باشند. 

برای انتخاب تیم فوتبال ۷ نفره دعوا می‌­شود و هرکی زورش بیشتر باشد اسمش می‌­رود توی تیم. تیم فوتبال هر کلاس، تیم قلدرهای کلاس هم هست! 

بین ۵۰ مسابقه علمی، فرهنگی، ورزشی و هنری وزارت آموزش و پرورش در طول سال تحصیلی، بی­اهمیت­‌ترین مسابقه برای دانش آموزان، همین قصه ­نویسی است. 

اولیای مدرسه راهنمایی امام جعفر صادق روبروی مقبره الشهداء در بلوار شاهد شهرک ‌شهید محلاتی، این ­را می‌­دانستند که اعلانی نچسباندند روی کریدور؛ فقط معلم آموزش دفاعی یک تعارفی کرد که بچه‌ها این مسابقه هم هست. 

پنج روزه داستان «سوسن نصف اهواز را خرید» را نوشتم. چهار روزه نوشتم و یک روز هم پاکنویس. توی پوشه، دادم به آقای ختم روزگار (معلم آموزش دفاعی). زورش می‌­آمد بگیرد. وقتی گرفت، سختش ‌آمد نگهش دارد. وقتی نگه داشت، انگار دمبل بدنسازی داده­ام به او. 

با دست راست پوشه را گرفت و بعد به دست چپش داد. نگاهم کرد. ورق زد. بیست و هفت ورق بود. ریشش را خاراند. 

گمان می‌کرد کلکی توی کارم است. برای او که تمام مشاغل جهان را منوط به خرخوانی می‌دانست و هیچ راه می‌انبری به رسمیت نمی‌شناخت، از بین ما کسی می‌­توانست نویسندگی کند که درس را فوت آب باشد و نمره انضباطش هم ۲۰. 

اما من شاگرد متوسطی بودم با نمره انضباط ۱۴ در ثلث اول. بزهکار نبودم، فقط پیش از ورود معلم به کلاس، دست به سینه نمی‌­نشستم، مبصر اسمم را روی تخته­ سیاه در قسمت بد‌ها می‌­نوشت و هربار نیم­ نمره انضباط کسر می‌شد. 

پوشه را به دست راستش برگرداند و این­بار، خارش ریش با دست­چپ. می‌­توانست بگوید برادرت، خواهرت، عمه‌­ات نوشته یا از جایی کش رفت‌ه­ای. اما نگفت، فکر نکنم از سر خیرخواهی! 

پذیرفت چون می‌­دانست برای جلب نظر مدیران آموزش و پرورش منطقه، بد نبود در مدرسه تحت تعلیم او هم یک قصه تولید شده باشد. اما از نظر خودش که همیشه تاکید می‌کرد ختم روزگار است، داستان را برادر بزرگ‌تر، خواهر بزرگ‌تر یا عمه‌­ام نوشته و شاید از جایی کش رفته‌­ام. 

 

دهه فجر، هوشنگ مرادی­ کرمانی دعوت شد سخنرانی برای دانش‌آموزان. سریال «قصه‌های مجید» ترکانده بود. 

صبحگاه، وقتی مراسم «ازجلونظام و خبردار» تمام شد مدیر مدرسه گفت: هرکسی همان‌جایی که هست بنشیند. سوال­‌هایتان را روی کاغذ بنویسید. نفرات اول صف­‌ها جمع کنند تا استاد بعد از سخنرانی‌­اش جواب بدهد. 

بچه­‌های مدرسه، مرادی کرمانی را سوال‌­پیچ کرده بودند که مجید آخرش چه می‌­شود یا بی­بی بیرون از سریال، چه نسبتی با مجید دارد؟ 

با سوال‌­های کلاس خودمان که به او رسیدم، نا‌امیدانه سعی می‌­کرد پرسش متفاوتی بیابد از لابلای کاغذ­های کلاس‌­های دیگر. 

آقای گنابادی (ناظم) پشت بلندگو گفت: سه تا صلوات بفرستید خستگی از تن استاد مرادی ­کرمانی در بره. 

موقع صلوات اول، سوال‌­هایی که توی دستم بود را ریختم روی میز مقابلش. 

موقع صلوات دوم گفتم: «می‌خوام نویسنده بشم». از او سوال نکرده بودم. فقط گفته بودم می‌­خواهم نویسنده بشوم. 

موقع صلوات سوم گفت: برای نویسنده شدن درس بخون. 

سپس بلندگو را از ناظم گرفت برای پاسخ به سوال‌­هایی که دسته‌­بندی کرده بود. 

از فروردین به بعد کم‌کم نتایج مسابقات منطقه در رشته‌­­های قرائت قرآن، اطلاعات عمومی، تئا‌تر، کاردستی، حفظ حدیث، سرود و تواشیح، رقابت‌­های ورزشی و مشاعره را سر صف اعلام کردند. 

خیلی لذت دارد شنیدن اسم خودت از بلندگوی مدرسه برای تشویق. لذتی که قسمتم نشد. ثلث سوم رسید، امتحانات نهایی را هم دادیم و خبری نیامد از نتیجه مسابقه قصه ­نویسی در منطقه یک آموزش و پرورش تهران...

 

مهدی رستم‌ پور

مهدی رستم‌ پور

1357
ایران

بیوگرافی مهدی رستم‌پور به قلم خودش: 1- در انباری، چمدانی بود از کتاب. آثاری منتشر در آغاز انقلاب با مهر انتشارات الزهرا. کتاب‌هایی برای سرکوب غرایز. داستان‌واره‌هایی در مذمت دختربازیِ پسران، پسربازیِ دختران و استمناء. نثر پاورقی‌ مجلات قبل از انقلاب را داشت، زیرا حکومت جدید هنوز زبان رسمی خودش برای ارشاد جنسی جوانان را نساخته ...

ذوزنقه تجریش

ذوزنقه تجریش

خرید
نویسنده: مهدی رستم‌ پور
این کتاب را ببینید

آقای گنابادی (ناظم) پشت بلندگو گفت: سه تا صلوات بفرستید خستگی از تن استاد مرادی ­کرمانی در بره. موقع صلوات اول، سوال­هایی که توی دستم بود را ریختم روی میز مقابلش. موقع صلوات دوم گفتم: «می‌خوام نویسنده بشم». از او سوال نکرده بودم. فقط گفته بودم می­خواهم نویسنده بشوم. موقع صلوات سوم گفت: برای نویسنده شدن درس بخون. سپس بلندگو را ...

برای ارسال نظر ثبت نام کنید یا اگر عضو هستید وارد شوید :
- ورود
- عضویت

نظر شما بعد از تایید مدیریت وبسایت منتشر خواهد شد.
با تشکر